نی نی کوچولوی من
تاريخ : شنبه 29 آذر 1393 | 15:24 | نویسنده : مامان ناهید

عشق مامان با عینکش.

البته نمیدونم چرا اما وقتی عینک میزنه با کسی حرف نمیزنه و لباشو جمع میکنه.





[موضوع : امیر عباس]
تاريخ : سه شنبه 25 آذر 1393 | 0:18 | نویسنده : مامان ناهید

سلام به همه دوستان عزیز.

بعد از چند وقت تاخیر اومدم براتون از شیرین کاری های پسرم بگم.

عشق مامان از وقتی به حرف افتاده تقریبا 4-5 ماهی میگذره. اسم منو خیلی ناز صدا میکنه و تقریبا از وقتی که از خواب بیدار میشه تا لحظه خوابیدن دوباره مدام میگه " ماما نایید" .الان که داشتم میخوابوندمش شیرشو که خورد گفت شی شی فکر کردم مثل همیشه منظورش شعر خوندنشه گفتم شعر بخونم گفت " نه شی بریز برا عباس " و به داخل شیشه شیرش اشاره میکرد.یعنی ی عالمه بوسش کردم چقد چسبید بهم.امشب وقتی بابا مهدیش زنگ درو زد امیر عباس روی پنجه های پاش تند تند بالا پایین میپرید و میگفت " بابا میتی ".

عاشق دایی محمدشه مدام توی خونه میگه " دایی ممد " "ماشین دایی ممد ". شوهر عمه زهرا هم که به تازگی عضو این خانواده شده جایگاه خاصی در دل پسر من داره و هرجایی که قراره بریم میگه "عمو مثم ماشین".عاشق بوق زدن ماشین باباشه تا صداش میاد میگه "ماما ماشین بابا میتی بوخ زد ".خلاصه سخنان گهربارش زیاده .

خسی=خرسی

مونم=زندایی محترم

گدو=گردو

منیر=پنیر

نخنود=نخود

شیت=شیر جنگل و فیل

ادک=اردک

آبو=لیمو شیرین و پرتقال و نارنگی

ییا=زهرا و یحیی

نس=یونس

اعضای بدنش هم میشناسه هم اسمشونو میگه از زبون خودش شنیدنی تره.

این از سخنرانی کردن پسرم.

نکته بعد عینکی شدنشه.چند ماه پیش من متوجه شدم امیر عباس از نزدیک به اشیا نگا میکنه بردمش پیش متخصص نگاه کرد گفت  ضعیف نیست اما من همچنان دیدم ادامه دار بود و از نزدیک به کتاب و غذا نگاه میکرد تا اینکه وقت گرفتم بردمش کلینیک نور اپتیومتری هاشون چشم امیرو دیدن و گفتن ضعیفه دکتر هم دیدش و گفت چشمش ضعیفه اما شماره ندادن و  گفتن ببر پیش فوق تخصص.برای آخر دی بهم وقت دادن.اما من احساس کردم امیر عباس از ضعیفی چشمش داره اذیت میشه و نمیشه اونقد صبر کرد دنبال دکتر گشتم و دکتر رضا اسدی رو پیدا کردم. 4شنبه رفتیم پیشش نگاه کرد گفت چشمش خیلی ضعیفه و باید چند روز قطره توی خونه بریزید و بعد 1شنبه بیارید.ما قطره ریختیم و بعد دیروز رفتیم براش عینک گرفتیم فردا اماده میشه.ایشالا فردا ازش عکس میگیرم میزارم.

فعلا بای تا فردا

 





[موضوع : امیر عباس]
تاريخ : شنبه 1 آذر 1393 | 1:03 | نویسنده : مامان ناهید

ی سلام گرم گرم تو این روزای سرد به دوستان عزیزم.بابت تأخیر زیادم واقعا عذر میخوام.

امیر عباس عزیزم ماشالا بزرگ شده و شیطون و فرصت سرخاروندن بهم نمیده.البته خدارا هزاربار شکر میکنم.از کارهای پسرم بگم که حرف میزنه جمله 3کلمه ای میگه.تمام کلمات رو تقریبا واضح و درست بعد از ما تکرار میکنه.حیوانات  باغ وحششو  خیلی دوست داره و بیشتر عاشق اسب و اردکش شده.2تا بع بعی داره با 1خرس که اینا همبازی و هم غذاش هستن.

شعر تاب تاب عباسی رو بلده بخونه.نماز میخونه.اسم خودشو بلده بگه.اسم منو صدا میزنه.خلاصه اینکه عاشقشم.

پسر عزیزم تمام وقت و انرژی مثبت خودمو وقف تو میکنم چون واقعا تربیت و مسایل اون برام مهم هستن و دوست دارم ی آدم کامل تحویل جامعه بدم و از اون مهم تر دوست دارم همیشه بابت تربیت صحیح لذت ببری و از من و بابات راضی باشی.امیرعباسم بدون من و بابا عاشقانه دوست داریم و این عشقی که ما نثار تو میکنیم 10برابر از تو دریافت میکنیم.تو ثمره عشق من و بابایی هستی و ما به این ثمره شیرینمون همیشه به خودمون میبالیم.عزیز دلم من با عشق و علاقه تمام 24ساعت شبانه روزم رو با تو میگذرونم و هیچ وقت کوچکترین خمی به ابرو نمیارم.همون طور که امروز شیشه آبلیمو رو روی موکت آشپزخونه خالی کردی و من با خونسردی کامل اونو پاک کردم .عاشق خرابکاریاتم .کنجکاو کوچولو مامان عاشقتم 1000تا





[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 17 مرداد 1393 | 0:53 | نویسنده : مامان ناهید

سلام عزیز دلم مرد کوچک خونمون فرشته پاک مامان...پتو 16ماهکی عاقله مردی شدی  واسه خودت.همه کارایی که وقتی کوچولوتر بودی رو بهت یاد میدادم الان خودت پشت سر هم انجام میدی.مثلا بوس فرستادن،صدای حیوانات،نماز خوندن و از همه مهمتر مرتب بودنت برام جالبه.جای هرچیز رو بلدی و بعد از برداشتن دوباره سرجای خودش میزاری.توی کارای خونه هم خیلی کمک میکنی.خلاصه آقایی هستی برای خودت.ماشالا.با موبایل آپ کردم و نمیتونم عکس بزارم.ایشالا بعدن عکساتو آپ میکنم.فعلا شب بخیر





[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 13 تير 1393 | 18:41 | نویسنده : مامان ناهید

سلام هیچی نمیگم فقط بریم سراغ عکسها

 

 

 

 





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 1 تير 1393 | 23:19 | نویسنده : مامان ناهید

سلام عشق مامان...

ومدم از شیرینکاری های پسرم بگم براتون.

عشق مامان تند تند بدو بدو میکنه کفشاشو میاره میگه ماما دد کف.

جوجو و پیشی رو خیلی دوست داره.بچه های نوزاد رو هم خیلیدوست داره..

بومبالا بومبالا رو هم اجرا میکنه

باگوشی زیاد حرف میزنه و توضیح  کامل درباره همه چیز میده.گاهی هم بلند بلند دعوا میکنه.بوس زیاد و محکم میکنه.تی وی رو روشن میکنه پای تی وی میخوابه پاشو میندازه رو پاش.عدد 10رو هم بلده میگیم 2*5 تا میگه دتا.و برا خودش دست میزنه.غذا میخوره دست میزنه و میخنده.

عکسای آتلیه هنوز آماده نیست نمیدونم چی شده که آماده نمیشه.میترسم پاک شده باشن.

یشالا آماده بشه حتما میزارم

مشالا شیطونی هاش بهم اجازه نمیده وبلاگشو آپ کنم.از سر و کول مبلاها بالا میره و میپره.با احتیاط از مبل میاد پایین.آب رو هم میگه آ.بابا جون هم میگه.جدیدا دارم بهش تخم کبوتر میدم چون خیلی میزنه تو سر خودش.

با وبایل آپ کردم عکس نمیتونم بزارم .فعلا بای.م

فدا مدا دره گل پسرم.بگید ماشالا

 





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 28 ارديبهشت 1393 | 0:39 | نویسنده : مامان ناهید
سلام دوستان گلم.چند وقت نبودم ببخشید دستم بند بیمارستان بود برای پدر شوهرم.بستری بود و حال خوشی نداشت .منتقلش کردیم یه بیمارستان دیگه اما خوب حالش هر روز بدتر میشد.دکترها گفته بودن هیچ امیدی نیست.بیماری پیشرفتش زیاد بوده.تا اینکه 3شنبه رفت تو کما و بعدازظهر از دنیا رفت.خدارحمتش کنه.اصلا باورم نمیشه.چقد سخته .ایشالا خدارحمتش کنه.



[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 4 ارديبهشت 1393 | 0:20 | نویسنده : مامان ناهید

سلام به دوستان گلللللمممممممممم

ببخشید با تاخیر اومدم آخه امیر واقعا نمیزاره به هیچ کاری برسم.ماشالا شیطون شده و من مدام باید بدوم دنبالش.

خوب دوستان از روز تولد امیرم بگم که رفتیم اتلیه و اونجا امیر بهترین ژستها رو میگرفت طوری که خانوم عکاس عاشقش شده بود اما یکم که جلوتر رفتیم کار خراب شد و امیر دیگه همکاری نکرد و مدام گریه میکرد و اصلا نتونستیم بیشتر عکس بگیریم.قرار شد جمعه 22 فروردین بریم دوباره برای عکس گرفتن.خلاصه جمعه با 1ساعت تاخیر رسیدیم آتلیه ....اما...اما......اقا امیر میدونست کجا رفتیم و از همون عکس اول گریه رو سر گرفت و با کلی ادا و شکلک تونستیم چندتا عکس بگیریم.عکس های 2 نفری من و امیرم کلا خراب بود باز با بابا مهدی بهتر بود و آروم شده بود.

اما فردای تولد امیر عباس بابا بزرگ (بابای بابایی)اومدن خونمون  منم کیک گرفتم دور هم بودی و کادو گرفتیم.پس فردای تولد رفتیم خونه دایی بابا مهدی و اونجا هم یه تولد کوچولو گرفتیم و دور هم بودیم.کلا روزای خوبی بودن.

امیر عباس گل منم روز تولدش تند تند منو بوس میکرد دقیقا شبیه این بوس میکنه. انگار میدونست چه خبره. فدای دل مهربونت برم من گل مامان.

و اما عکسها ......

کیک و هدایای امیر عباس

اینجا هم داره منو بوس میکنه

شلوار هدیه مامان بزرگ و عروسک هدیه عمه زهره

خونه دایی بابا وهدی و کیک تولد امیر

جدیدا هم جای اقا امیر ما داخل کابینت

ماما جون و بابا حاجی هم که شهرستان بودن نتونستن برای تولد بیان اما خاله سودابه برای امیر موتور شارژی خریده.عکسشم نداریم.

 





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 17 فروردين 1393 | 11:45 | نویسنده : مامان ناهید

اينم كيك تولدت گلكم.

 

 

 

 

 

 

 





[موضوع : امیر عباس]
تاريخ : شنبه 16 فروردين 1393 | 12:15 | نویسنده : مامان ناهید

 

 

سلام عشق مامان سلام زندگی....سلام هستی مامان سلام سلام سلام

گل مامان اومدم برات از 1سال با هم بودنمون بنویسم.

از 1سال شادی و خوشحالی و مریضی و سلامتی شما

1سال گذشت....اصلا باورم نمیشه....چه زود گذشت...انگار همین دیروز بود فتم بیمارستان صبح زود با بابایی و مامان جون و بابا حاجی.بارون میومد همونطور که همیشه دوست داشتم روز زایمانم بارون بیاد.انگار اسمون از اینکه یه فرشتشو زمینی میکرد داشت گریه میکرد.

ای خدا جونم شکر میکنم بابت همه ی نعمتهایی که بهم دادی و 1000 بار شکر میکنم بابت دادن نعمت زیبای فرزند. خدایا ممنونم از اینکه منو لایق مادر شدن دونستی خدایا ممنونم که تونستم 1سال برای فرزندم مادر خوبی باشم.خدایا شکر شکر شکر

الان چند روز وقتی یادم میوفته 1سال داره از داشتنت میگذره گریم میگیره یادش بخیر وقتی شما رو از دلم بیرون آوردن بابایی اومد تو اتاق عمل پیشم شما صدای گریت همه جا رو برداشته بود.سفید و تپل بودی .پرستار لپ نرمتو چسبوند به لپ مامانی هنوز نرمیشو یادمه.بوی خوبی که داشتی رو یادمه.

وقتی اوردنت تو اتاق برای شیر دادن با چه سختی بهت شیر میدادم هنوز سری پاهام باز نشده بود نمیتونستم بچرخم که بهت شیر بدم شما هم کوچولو بودی کلی بالش و پتو زیرت گذاشته بودن تا بتونی شیر بخوری دهن نازت اینقدر کوچولو بود که نمیتونستی شیر بخوری کل پرسنل بیمارستان اومده بودن تا کمک کنن شما شیر بخوری با کلی زور زدن سینه مامانو گرفتی بعد خانوم اومد گفت بده ببرم براش واکسن بزنم گفتم نه خانم من با کلی زحمت تونستم سینمو بزارم دهنش خندید و گفت میام اینجا براش میزنم واکسن رو آورد زد و رفت بعد شما گریه کردی .......بمیرم برات امیر ناز مامان......

الان ماشالا مردی شدی واسه خودت یکم راه میری حرف میزنی شیطونی میکنی ناز میکنی همیشه میخندی .فدای قد و بالات بشم من.

1سال با همه شیرینی و تلخی هاش گذشت.شیرینی سلامتی و تلخی بیماریهات. اول اگزما بعد آلرژی  و تشنج که از همه بدتر بود.خدارا شکر همه گذشتن.

فردا ایشالا ساعت 7 شب نوبت آتلیه گرفتم برات.

کوچولوی نازم تولدت مبارک

 

 





[موضوع : امیر عباس]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 13 صفحه بعد